تبليغاتX
خودکولونیالیسم(بردگی اختیاری)
Wed 29 Aug 2007 22:18

خودكولونياليسم

 

Selfcolonialism

 

بهزاد خوشحالی/Behzad Khoshhali

 

فردي كه از استقرار سلطه در جامعه ي خود سرخورده است با سه تهديد مواجه مي شود:

نخست از ديدگاه عاطفي در معرض تهديد قرار دارد.

دوم از ديدگاه فعاليت اجتماعي مورد تهديد است.

سوم از ديدگاه تعلق به جامعه با تهديد مواجه است.

اين سه تهديد سرآغاز واكنشي است از يك انسان در يك محيط جغرافيايي مشخص كه در نهايت يا به "مقاومت در برابر تهديد"منجر خواهد شد و يا با متزلزل شدن استوارترين و پاي گرفته ترين اعتقادات،آن را دگرگون نموده،مناسبات،روابط و ضوابط جديدي استوار خواهد ساخت.تاريخ نشان مي دهد كه رژيم هاي كولونياليست پس از پايان فتح نظامي،با نشانه رفتن فرهنگ بومي،تلاش خود را براي"ايجاد يك نوع احتضار دايم"در فرهنگ،و "نه مرگ كامل"آن آغاز كرده اند.فرهنگ بومي كه از اين سياست تاثير مي پذيرد هم هست و هم نيست،هم زنده است و هم موميايي شده و به عبارتي در شرايط بود و نبود قرار گرفته است.

فرهنگ موميايي چنانكه از نامش پيداست،كالبدي است سالم اما در عوض فاقد روح است.در فرهنگ موميايي،فرد دچار جمود فكري مي شود و چون علت انديشه مند خود را از دست داده، در اعماق ذات و جوهر خود از پا درمي آيد و ميل تداوم خود را نيز از دست مي دهد.او كه در هويت بومي خود به بن بست برخورده است،دربرابر خود چهره ي فريبنده و ظاهر فرهنگي را مي بيند كه به ادعاي سلطه،داراي تحرك و شكفتگي و عمق و جنبش و تجديد دايمي است و او خود شاهد متورم شدن آن بر اثر تبليغ است،از اين رو نقطه اتكاي خود را از دست مي دهد و نسبت به فرهنگ اوليه ي خويش احساس نفرت و انزجار مي كند.او مي پذيرد كه بدبختي و مصايبي كه گريبانگير اوست معلول فرهنگ كهن اوست و با محكوم و مطرود نمودن فرهگ خود،به تدريج به سوي فرهنگ تحميلي حركت مي كند.او كه فرهنگ خود را از دست رفته مي بيند براي جايگزيني سريع،روشي شتاب آميز اختيار مي كند و باقيمانده ي فرهنگ خود را به دست خود از ميان مي برد.از هنگامي كه او اين جريان را آغاز مي كند،خود را آگاهانه به بردگي مي كشاند و"خودكولونياليسم"را برمي گزيند.خودكولونياليسم يا "بردگي ارادي"،پذيرش تسلط بيگانه از روي اراده و اختيار و تن دادن آگاهانه به سلطه است.

اين گفتار كه براي نخستين بار به تعريف واژه ي خودكولونياليسم و ابعاد آن مي پردازد،شامل معرفي واژه ي خودكولونياليسم،مراحل تكوين آن،ويژه گي هاي عام خودكولونياليست،تعريف واژه ي روشنفكر،روشنفكر خودكولونياليست و در نهايت،ويژه گي هاي روشنفكر خودكولونياليست است.

 

خود[1]

 

خود در فلسفه‌ي نو معاني متعدد دارد:

1ــ معناي رواني و اخلاقي: در فلسفه‌ي تجربه‌گرا، “خود” بيان‌كننده‌ي خودآگاهي واقعي فرد است، بنابراين كاربرد آن در مورد موجودي است كه همه‌ي حالت‌هاي “خودآگاهانه” به وي منتسب است.

واژه‌ي “خود” در مورد اعمالي كه فرد از روي عادت انجام و به خود نسبت مي‌دهد نيز داراي كاربرد است مانند: من انجام دادم، من ديدم.

2ــ معناي وجودي: “خود” ، جوهر حقيقي ثابتي است كه اعراض تشكيل دهنده‌ي خودآگاهي واقعي، بر آن حمل مي‌شوند، خواه اين اعراض با هم وجود داشته باشند و خواه به دنبال هم.

3ــ معناي منطقي: واژه‌ي “خود” بيان‌گر “مدرك” است، از اين نظر كه وحدت و هويت آن، دو شرط ضروري به شمار مي‌آيند و

تركيب متفاوت در شهود، ارتباط تصورات ذهن، آن دو را در بر مي‌گيرند.

4ــ “خود” از ديدگاه جامعه شناختي: خود اساساً ساختاري اجتماعي است كه در تجربه‌ي اجتماعي به ظهور مي‌رسد. از ديدگاه جامعه‌شناختي به تصور در آوردن “خود”ي كه خارج از تجربه‌ي اجتماعي به ظهور برسد، غير ممكن است و اين تجربه‌ي اجتماعي، موجد رفتاري است كه “خود” در چارچوب آن به ظهور مي‌رسد.

“خود” در شكل كامل، وحدت و ساختار كل فراگرد اجتماعي را منعكس و هر يك از “خود”هاي عنصري و اوليه كه كل مذكور از تركيب آن‌ها به وجود آمده، به نوبه‌ي خود وحدت و ساختار يكي از جنبه‌هاي گوناگون فراگردي را كه فرد در آن دخيل است، منعكس مي‌سازند.

اما در مرحله‌ي حركت “خود”  به “خود كامل” يا اصطلاحاً “رشد جامع خود”، دو مرحله‌ي عمومي وجود دارد:

در اولين مرحله؛ خويشتن فرد به طور ساده با سازمان يافتن رفتارهاي خاص افراد ديگر در جهت او و در جهت يكديگر، در اعمال مشخص اجتماعي كه مابه‌الاشتراك وي هستند، به وجود مي‌آيد، اما در دومين مرحله، آن خويشتن فقط از سازمان‌يافتگي اين رفتارهاي خاص فردي تشكيل نمي‌شود، بلكه از سازمان‌يافتگي رفتارهاي اجتماعي كل گروه اجتماعي كه فرد بدان تعلق دارد نيز به وجود مي‌آيد. رسيدن خود به رشد جامع به اين ترتيب صورت مي‌گيرد كه رفتارهاي فردي ديگران را به صورت رفتار اجتماعي يا گروهي سازمان مي‌دهد و به صورت بازتاب فردي رفتار اجتماعي در مي‌آيد.

بر اساس تعاريف فوق، “خود” داراي دو ويژگي اساسي است:

1ـ ظهور در تجربه‌ي اجتماعي.

2ـ “خودِ”آگاه.

بنابراين “خود” انعكاسي از يك فراگرد اجتماعي و مشروط به انديشه‌ورزي و اعمال اراده بوده و عنصر آگاهي بر آن حاكم است.

 

خودكولونياليسم

 

“خودكولونياليسم” در ساده‌ترين معنا، به مفــهوم “بردگي‌اختياري” است. براي توجيه اين برابري، ناگزير از تعريف “بردگي”[2] و “اختيار”[3] هستيم. بردگي به معناي سر فرود آوردن در برابر اراده‌ي ديگران يا مطيع و منقاد بودن يكي از نيروهاي طبيعي يا “اكتسابي” است.[4]

“اختيار” نيز قدرت انتخاب يكي از دو موضوع امكان‌پذير و يا برخورداري اراده از توانايي انجام يك عمل است بي آن كه از رهگذر علل و عوامل خارجي محدود شود.[5]

به اين ترتيب “بردگي اختياري” به معناي انتخاب داوطلبانه‌ي سلطه، تن دادن به آن بنا به درخواست و رضايت شخصي و حق طبيعي آزاد بودن را از خود سلب نمودن است.

اما “خودكولونياليسم” از ديدگاه علوم گوناگون نيز قابل تعريف است:

1ـ “خودكولونياليسم” از ديــدگاه رواني: روي آوردن به “خـودظاهري” با هدف دستيابي به منافع “اينجا و اكنوني” و كنار گذاردن “خودحقيقي” است؛ در اين ديدگاه سه اصطلاح كليدي وجود دارد كه به معرفي آن‌ها مي‌پردازيم:

به طور عادي، در چارچوب نوع كلي جامعه‌اي كه بدان تعلق داريم، “خود”ي وحدت يافته و يكتا وجود دارد كه “خودحقيقي” ناميده مي‌شود. اما اين “خود” يكتا مي‌تواند شكسته شود، شخصي كه به هر دليل، ثبات روحي ندارد و به نوعي “شقاق‌شخصيتي” دچار است، امكان بعضي از فعاليت‌ها را  از دست مي‌دهد كه ممكن است به سر برآوردن شخصيت ديگري منجر شود، اين خود، “خود ظاهري” ناميده مي‌شود. شكل‌گيري اين “خودظاهري” در برابر “خودحقيقي”، به وجود آمدن دو نوع “خود” است كه زمينه را براي دوپاره شدن شخصيت پديد مي‌آورد. پديده‌ي شقاق شخصيت معلول شكستگي يا شكافي است كه در“خود‌كامل” به‌وجود آمده و آن را به “خود”هاي اوليه كه در آن تركيب حضور داشته‌اند و علي مراتبهم، با جنبه‌هاي مختلف فراگرد اجتماعي كه شخص در آن دخيل بوده و خويشتن جامع نيز در آن به ظهور رسيده است مربوط مي‌شدند، تجزيه مي‌كند.

در مورد “منافع اينجا و اكنوني” مي‌توان گفت واقعيت زندگي روزمره، در حول “اينجا”ي وجود مادي و “اكنون” حضور سازمان مي‌يابد. اين “اينجا و اكنون” در كانون توجه به واقعيت زندگي روزمره قرار دارد. آن چه كه “اينجا و اكنون” در زندگي روزمره عرضه مي‌كند، “محسوس‌ترين واقعيت آگاهي” را تشكيل مي‌دهد، با اين حال، واقعيت زندگي روزمره به همين حضورهاي فوري ختم نمي‌شود، بلكه پديده‌هايي را هم كه در “اينجا و اكنون” حضور ندارند، در بر مي‌گيرد. اين بدان معني است كه زندگي روزمره بسته به درجات متفاوت نزديكي و دوري آن‌ها ــ‌ چه زماناً چه مكاناً ــ تجربه مي‌شود. آن‌چه در نزديك‌ترين فاصله قرار دارد، منطقه‌ي زندگي روزمره است كه مستقيماً در دسترس دخالت عيني و جسماني واقع است. اين منطقه دربرگيرنده‌ي جهاني است كه در آن، عمل انجام مي‌شود تا واقعيت را تغيير دهد، جهاني كه در آن كار مي‌شود. در اين جهان كاركردن، آگاهي، زير سلطه‌‌ي انگيزه‌هاي عملي قرار دارد؛ بدين معني كه توجه به اين جهان، عمدتاً تابع كاري است كه در حال انجام شدن است، يا انجام شده است يا قرار است انجام شود. چنين جهاني بدين ترتيب، ناب‌ترين جهاني است كه تعلق دارد.

واقعيت زندگي روزمره، مضافاً خود را به صورت جهاني از ذهنيات مرتبط به هم، عرضه مي‌كند، اما واقعيت زندگي روزمره در برگيرنده‌ي مناطقي نيز هست كه در دسترس قرار ندارند. ولي اين‌ها يا مناطقي هستند كه هيچگونه نفع يا علاقه‌ي عملي نسبت بدان‌ها وجود ندارد و يا بدان سبب كه احياناً مناطقي “بالقوه” قابل دسترسي يا قابل دخالت هستند، علاقه نسبت به آن غيرمستقيم است. احساس نفع يا علاقه نسبت به مناطق دور از دسترس، نوعاً رقيق‌تر است و قطعاً فوريت كمتري دارد. بيشترين علاقه و احساس ذي‌نفع بودن، متوجه مجموعه‌ي امور و اشيايي است كه در مشغله‌ي روزانه حضور دارند. اين توصيفي از “منافع اينجا و كنوني” است. اما در برابر اين اصطلاح، اصطلاح ديگري به نام “مصالح آنجا و آتي” و “منافع متعالي” وجود دارند كه فراتر از “واقعيت منافع اينجا و اكنوني”، “واقعيت علي‌البدل” و “واقعيت واقعيات” هستند. در ادامه به اين اصطلاحات نيز خواهيم پرداخت.

2ــ “خودكولونياليسم” از ديدگاه فرهنگي: اخذ سلوك فرهنگ بالادست در چارچوب فراگرد اجتماعي و وارد نمودن آن به تجربه‌ي شخصي است كه به عنوان عامل تعيين كننده وارد تفكر مي‌شود و به دگرگون شدن عادات فكري مي‌انجامد.

3ــ “خودكولونياليسم” از ديدگاه اجتماعي: دگرگوني در ساختار اجتماعي و طرز سلوك و رفتار مردم بر اثر اخذ فرهنگ بيگانه از سوي يك ملت كه با ورود نهادهاي گوناگون سياسي، اجتــماعي و فرهنگي، ساختار اجتماعي بومي را متأثر مـي‌سازد. “خودكولونياليسم” را مي‌توان تنش ساختار اجتماعي بومي ناشي از اخذ فرهنگ ديگري به شمار آورد. اين ويژگي اگرچه در كوتاه مدت، موقتي مي‌نمايد، اما در بلند مدت به دليل ساختار دوام يابنده، به تغييرات نظم اجتماعي موجود انجاميده، انتظامي دگرساخته خلق مي‌كند.

4ــ “خودكولونياليسم” از ديدگاه سياسي: فرسايش خودآگاهانه به‌عنوان بخشي از يك روش كه توضيح‌گر آن، پذيرش نقش “ديگران” به عنوان “فرمانده” و پذيرش نقش خود به عنوان “فرمان‌بر” است.

“اتين دولابوئتي” در كتاب “سياست اطاعت” مي‌گويد: 

“شخصي كه بر شما فرمان مي‌راند فقط دو چشم، دو دست و يك بدن دارد نه بيشتر در حقيقت هيچ ندارد جز آن‌كه شما به او داده‌ايد تا نابودتان كند. اگر شما به او چشم ندهيد از كجا اين همه چشم دارد تا شما را زير نظر بگيرد؟ اگر شما خود به او دست و بازو نبخشيد، از كجا اين همه بازو فراهم مي‌كند تا سركوبتان كند؟ اگر شما خود به او پا نبخشيد، چگونه و با كدام پاها قادر است شهرتان را لگدمال كند؟ اگر شما خود به او قدرت ارزاني نداريد چطوري مي‌تواند بر شما تحكم كند؟ اگر با او هم‌كاري نكنيد، چطور جرأت مي‌كند به شما بتازد؟. . .  نمي‌گويم با زور بازو جبار را ساقط كنيد بلكه مي‌گويم فقط كافي است به حمايت خود از او پايان دهيد، آن‌گاه خواهيد ديد كه چگونه پي‌ستون اين پيكره‌ي عظيم متزلزل مي‌گردد و در هم مي‌شكند”.[6]

5ـــ “خودكولونياليسم” از ديدگاه هنجاري: تلاش آگاهانه براي دگـــرگون ســاختن الــگوهاي نقشي و دگرگون شدن هنجارها است.

6ـ “خودكولونياليسم” از ديدگاه ساختاري: طرد خود به خاطر پذيرفته شدن در ديگري است. اين نوع “خودكولونياليسم” كه از آن تعبير به “ناخويشتني”[7] هم مي‌شود از ديدگاه هگل به اين معنا است كه آدمي شخصيت نخستين خود را از دست دهد و انسان ديگري شود كه از اولي غني‌تر است اما از نظر ماركس به اين معنا است كه آدمي آزادي و خودمختاري خود را تحت‌تأثير عوامل اقتصادي يا اجتماعي يا ديني از دست مي‌دهد به گونه‌اي كه قدرت‌هاي حاكم بتوانند با او هم‌چون يك كالاي تجارتي رفتار كنند. بنابراين وقتي انسان “ناخويشتن” مي‌شود، آزادي خود را از دست داده و در كوره‌ي‌ جامعه‌اي گداخته مي‌شود كه هيچ‌گونه “خودمختاري” براي او به رسميت شناخته نمي‌شود.[8]



[1]SELF

[2] ESCLAVAGE

[3] FREE WILL

[4] واژه‌نامه فلسفه‌ و علوم اجتماعي، دكتر صليبا، ترجمه‌ كاظم برگ‌‌نيسي و صادق سجادي، ص 93

[5] همان، ص 19

[6] سياست اطلاعات ، اتين دولابوئتي ، ترجمه‌ي علي معنوي ص 60

[7] ALIENATION

[8] واژه‌نامه‌ي فلسفه و علوم اجتماعي ، ص 28

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

Wed 29 Aug 2007 22:17

خودكولونياليسم(2)

 

 

تكوين “خودكولونياليسم”

 

مراحل “خودكولونياليسم” به طور كلي عبارتند از:

1ــ كولونياليسم فرهنگي.[1]

2ــ تغييرات دايم متناظر فرهنگي.

3ــ هماهنگي تدريجي با مقتضيات فرهنگي.

4ــ ايجاد موازنه‌ي جديد ميان ارزش‌هاي وارداتي و ارزش‌هاي بومي به سود ارزش‌هاي وارداتي.

كولونياليسم فرهنگي، فلج ذهني گروه تحت سلطه با استفاده از ابزارهــاي آمــوزش، رسانــه و تـبـليـغـات به وسيله گروه‌ سلطه است.[2]

كولونياليسم فرهنگي هنگامي آغاز مي‌شود كه كولونياليسم كلاسيك با گذار از دوران “حاكميت نظامي”، دوران ديگري از اقتضاء قدرت را به وجود مي‌آورد و در تلاش براي آفريدن يك نظام معاني نو، از رفتارهاي فردي تا هنرهاي متعالي يك جامعه را متأثر مي‌سازد.

از آن‌جا كه فرهنگ “كولوني” معمولاً شفاهي نيز هست، فرهنگ مكتوب “كولونياليست” بدون مقاومت جدي، پوسته‌هاي غالباً سنتي، تعبدي و غير عقلايي را هدف قرار داده و نقش‌هاي حيات معنوي “كولوني” را به راحتي تغيير مي‌دهد.

اين تغيير در حوزه‌هاي ارزشي و گرايشي، حوزه‌هاي ادراك و شنــاخت را نيز تحت تأثير قرار داده با تغيير قابليت‌ها و بـاورها، شخصيت ويژه‌اي در انسان‌ها به وجود مي‌آورد كه محصول گسست از سنت‌هاي گذشته‌ي جامعه‌ي بومي و دگرســاخت فــرهنگ شفــاهي تخريب شده توسط كولونياليست است.

تحميل هويت فرهنگي گروه سلطه، مشروعيت‌بخشي به هويت جديد و تدوين طرح‌هاي مناسب به سود وابستگي‌هاي جديد، تدريجاً به از دست رفتن هويت، پويايي، تحول فرهنگي و بالندگي جامعه تحت سلطه منجر شده، اجزاي مادي و معنوي فرهنگ را متأثر ساخته، به آشفتگي‌هاي ذهني و فكري جامعه‌ي تحت سلطه مي‌انجامد. از اين زمان است كه “كسري تراز فرهنگي” ابتدائاً به بروز “واكنش مداراجويانه” از سوي گروه سلطه منجر و در ادامه به “خوباختگي فرهنگي” منجر مي‌شود. “خود باختگي فرهنگي” از آن جا ناشي مي‌شود كه فردي در مقابل فرهنگ ديگر قرار گيرد و به صورت خاضعانه با شيفتگي و سلب هويت فرهنگ خود با آن برخورد و همه‌ي عناصر فرهنگي خود را به پاي هويت فرهنگي ديگر قرباني و عناصر بيگانه را بپذيرد. در اين حالت، استقلال رأي، اعتماد به نفس، اتكاء به تحول فرهنگي خودساخته و مهم‌تر از همه اعتقاد به خود از بين رفته و داد و ستد فرهنگي يك‌طرفه‌اي آغاز خواهد شد و گروه تحت سلطه در چارچوب جغرافيايي خاص خود، آرام و به تدريج سازمان اجتماعي شامل قانون، خانواده، مالكيت، حقوق فردي، قرارداد اجتماعي و حقوق طبيعي خود را به عنوان بديهي‌ترين حق از دست داده، روح كلي جامعه‌ي خود را پذيراي فرهنگ بالادست گروه سلطه مي‌نمايد.

القاي عادات نوين فكري كه ميراث فكري را به نام تجدد تغيير مي‌دهد و القاي عادات به صورت مجازي، مجسم و عيني، به ازكارافتادگي فرهنگ تحت سلطه منجر و به مجردسازي باطلي مي‌انجامد كه به بهاي زوال فرهنگ يك ملت، فرهنگ گروه سلطه را به كرسي مي‌نشاند.

بدين ترتيب فرهنگي كه ابتدا جرقه‌ها و تكه‌هاي محدودي از آن تحت تأثير رسانه و تبليغات به جامعه القا مي‌شود، بر اثر تزريق از طريق آموزش گسترش يافته، برجامعه استيلا پيدا كرده و با عادات و ساختار نهادي جامعه عجين مي‌شود، در طول دو يا سه نسل، ساختار سياسي و اجتماعي جامعه به گونه‌اي تغيير مي‌يابد كه مي‌توان از آن پس، آهنگ وقفه‌ناپذيري براي رشد دايم آن به طور ضابطه‌مند تضمين نمود.

كولونياليسم فرهنگي آن‌گاه كه جامعه را آماده‌ي قبول يك سلسله الزامات جديد نمود و آن را به سمت و سويي جديد سوق داد ، محصولي به نام “خودكولونياليسم” پديد مي‌آورد كه منبعث از “خود باختگي” فرهنگي، به دست خود مردم در جامعه بومي، بر جامعه استيلا يافته، ارزش‌هاي فرهنگي جامعه‌ي خود را به عنوان ارزش‌هاي كهنه‌ي اجتماعي شناخته و فرهنگ وارداتي جديد را به نام “جانشين متجدد” به جامعه‌ي خود تحميل مي‌كند و ازآنجا كه فرهنگ مسلط در امور روزانه‌ي مردم، برجستگي خيره‌كننده‌اي مي‌يابد.

اگر در كولونياليسم فرهنگي، هدف نهايي سلطه، فلج ذهني گروه تحت سلطه با ابزارهاي آموزش، رسانه و تبليغات و به عبارتي، تجلي بخشيدن به سياست “لوح سفيد فرهنگي” است، در “خودكولونياليسم” خود القايي فرهنگي به ايجاد “لوح‌خاكستري” مي‌انجامد و به گونه‌اي كه محصولات اين لوح، با دگرگوني خودساخته‌ي ساخت اجتماعي، در نهايت به نوعي دوگانگي مبتلا مي‌شوند.

 

ويژيگي‌هاي عام “خودكولونياليست”

 

بيش از اين به تعريف واژه‌ي “خودكولونياليسم” پرداختيم. طبعاً “خودكولونياليست” نيز كسي خواهد بود كه با پيروي از “خودكولونياليسم” به اين سلك درآمده است . بار ديگر تأكيد مي‌كنيم كه “خود” موجود در واژه‌ي “خودكولونياليسم”، يك “خود” آگاه است كه در تجربه‌ي اجتماعي به ظهور رسيده است و بي‌شك، “خودكولونياليست” نيز واجد چنين ويژگي هست.

 

“خودكولونياليست” و آگاهي

 

نخستين ويژگي عام “خودكولونياليست” در حوزه‌ي روان‌شناختي آن است “خودكولونياليست” به تضاد آگاه است، اما براي سازگار نمودن “خود” تلاش مي‌كند وجود “خود” را انكار كند. اين انكار ابتدا با احساس احمقانه‌ي نفرت از خود آغاز مي‌شود، سپس وارد مرحله‌ي “نفي” يا “انكار” خود مي‌شود و سرانجام به لزوم “پيكار با خود” مي‌انجامد.

مقصود از تضاد، چيزهايي هستند كه بر خلاف يكديگر، اما از يك جنس هستند. به همين ترتيب، منظور از انكار، دست شستن از آرمان‌هايي است كه متأثر از شرايط طبيعي اجتماع بومي در انديشه مي‌گنجد.

“خودكولونياليست” در مرحله‌ي “تضاد”، سكوت، در مرحله‌ي “نفرت”، توجيه، در زمان “انكار”، توصيف و به هنگام “پيكار” با خود، توضيح مي‌دهد تا از “خود واقعي” گريخته و به زور خود را در قالب ديگري بريزد. او بزعم خود، بيماري “خود” را با تزريق واكسن ديگري مايه‌كوبي مي‌كند تا از سرنوشتي كه “خود بودن” براي او به ارمغان آورده يا خواهد آورد رها و به اصطلاح خود از تحقير مصون بماند.

“خودكولونياليست” مي‌داند، مي‌پذيرد و توجيه مي‌كند تا بتواند سازگاري پيشه كند. او در توجيه “انكار خود” همواره يك پاسخ را در برابر سوال كنندگان مطرح مي‌كند: “براي كه؟ مي‌خواهم باقي بمانم” در اين جا تعمداً مشتقات واژه‌ي “بقا”[3] را به كار برده‌ايم تا معناي دوام و استمرار وجود در زمان‌هاي متوالي ــ و البته در اشكال مختلف در صورت لزوم ــ از آن استخراج شود[4]، “خودكولونياليست”، با انكار “خود” در بستره‌ي اكنون، تلاش مي‌كند، وجود خود را در پس پديده‌هاي متغير استمرار بخشيده و بدين ترتيب، نوعي جريان يكپارچه‌سازي منسجم را قوام ببخشد.

 

“خودكولونياليست” و واقعيت

 

ويژگي ديگر “خودكولونياليست”، شرايط زيستي “اينجايي و اكنوني” است. شرايط زيستي اينجايي و اكنوني به معناي عمل بخشيدن به نياز فوري امروز به عنوان “واقعيت” است. از ديدگاه يك “خودكولونياليست” “واقعيت” شامل مجموع اشيا و اهدافي است كه بالفعل حاصلند، بنابراين اين وجه از “واقعيت” غير از ادراك است، براي يك “خودكولونياليست” آن‌چه عينيت دارد و بالفعل است، واقعيت محسوب مي‌شود و مناطق بالقوه قابل دسترسي، غالباً رقيق‌تر و در بسياري موارد فاقد كشش خلاقه است.  در واقع، زندگي روز مره، خود را در فوري‌ترين و شديدترين وجوهش بر آگاهي تحميل كرده است به گونه‌اي كه “نياز فوري امروز”،“واقعيت انكار ناپذير و حتمي” است.

اما آگاهي در عرصه‌هاي متفاوتي از“واقعيت” حركت مي‌كند. در اينجا واقعيت مترادف “وجودي” و “حقيقي” و بدان معنا است كه هر موجودي نيرو است و هر نيرويي فكري است كه به طور كامل از خود آگاه و به ادراك در آمده است. بين عرصه‌هاي متفاوت واقعيت، موردي هست كه خود را به عنوان “واقعيت واقعيات” عرضه مي‌كند. اين واقعيت، “وجه اعلاي واقعيت” است كه فراتر از ضرورت زندگي روزمره، كنش عقلايي شناخت روش‌ها و ارزش‌ها و مرزهاي“فراكنوني” است.

در مورد يك ملت تحت سلطه كه پس از دوران “كولونياليسم”، عصر “كولونياليسم فرهنگي” را تجربه و با عبور از اين دوران، وارد مرحله‌ي “خودكولونياليسم” شده است، زندگي روزمره شديد‌ترين وجوهش را بر آگاهي تحميل مي‌كند و به عبارتي رفتار طبيعي را تشكيل مي‌دهد و يا به گونه‌اي انتظام يافته است كه غير قابل تغيير مي‌نمايد. اين عينيات روزمره، عينيت كاذبي است كه “واقعيت اعلا” را در محاق فرو برده است.

“خودكولونياليست”، زندگي روزمره را “واقعيت” مي‌پندارد، چرا كه در نزديك‌ترين فاصله زماني و مكاني قرارگرفته است، به همين خاطر محسوس‌ترين واقعيت تلقي مي‌گردد. او خود را تابع جهاني مي‌داند كه “فوريت عمل” بر آن حاكم است و مشغله‌ي روزانه او را از علاقه‌ي بالقوه‌اي كه غير مستقيم با حضور او در ارتباط است دور ساخته است و به همين خاطر از عرصه‌ي نامتناهي معاني و درك “واقعيت واقعيات” غافل مانده است. در اين ميان، گروه سلطه نيز با هدف قوام نيافتن “آگاهي مشترك” و “هدف مشترك” آگاهي افراد را در جامعه، زير سلطه‌ي انگيزه‌هاي عملي و منافع اينجا و اكنوني قرار داده و به تشديد وضعيت “خودكولونياليستي” ياري مي‌رساند، فراموش نبايد كرد كه اين اقدام گروه سلطه، تزريق آگاهي‌هاي همواره “تحريف شده” به نام “آگاهي” به جامعه است كه عيناً “ناآگاهي” را در جامعه مي‌پرورد. ما اين آگاهي “تحريف شده” را “واقعيت علي‌البدل” ناميده‌ايم.

با تفاصيل فوق، “واقعيت واقعيات” را مي‌توان “مصالح آنجا و آتي” ناميد كه فراتر از “اينجا و اكنون” هستي، امتداد آگاهي را به “حوزه‌ي معرفت اثباتي” رهنمون مي‌گردد. معرفت اثباتي در نقطه‌ي مقابل معرفت دستوري ــ به معناي منافع عملي بلافاصله ــ قرار مي‌گيرد.



[1] CULTURAL COLONIALISM

[2] كولونياليسم فرهنگي ملت كرد ، بهزاد خوشحالي

[3] TO SUBSIST

[4] واژه‌نامه فلسفه و علوم اجتماعي ، ص 92

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

Wed 29 Aug 2007 22:17

خودكولونياليسم(3)

 

“خودكولونياليست” و اعتقاد به جبر

 

“خودكولونياليست“، جبر اسارت سياسي را مي‌پذيرد و به جبريت دراز مدت سرنوشت ايمان دارد. پذيرش جبر بدين معناست كه آدمي اراده‌ي خردورز خود را از جهت بخشيدن به جريان حوادث ناتوان دانسته و بخود مي‌قبولاند هرچه براي او پيش مي‌آيد از روز ازل بر پيشاني او نوشته شده است بنابراين نه آزاد است و نه انتخابگر. اما پذيرش جبر سياسي، زاييده‌ي اعتقاد تام و تمام به قدرت و اراده‌ي بالادست و باور به احاطه علم او بر شرايط موجود است كسي كه جبر سياسي را پذيرفته است، سرنوشت محتومي به خود قبولانده كه مقاومت ورزيدن در برابر آن بي‌فايده است، از اين رو نظام ارزشي خود را بر اساس اعتقاد به جبريت بنا كرده، الگوهاي نقش خود را بر اثر اين ديدگاه تغيير مي‌دهد، قيودي كه خودكولونياليست جبرگرا براي خود به وجود مي‌آورد چنان است كه با عقيم و سركوب نمودن غالب ظرفيت‌هاي عقلاني در بلند مدت، انسان را به سوي غريزه مي‌راند، مقصود از به كارگيري اين واژه (غريزه)[1] طبيعت در مقابل عقل است.[2] برگسون مي‌گويد: “غريزه و عقل، شيوه‌ي موازي با شيوه‌هاي فعل و شناخت است.”[3]

در اين ميان كوشش ضابطه‌مند گروه سلطه براي القاء انديشه‌ي سرنوشت اجتناب ناپذير، تلاشي براي دروني كردن رابطه است تا قانون آهنين جبر، خودكولونياليست را به پيروي چشم بسته از روابط بيروني واداشته، هويت گروه تحت سلطه را دچار نوسان مي‌كند، پذيرش جبر سياسي از سوي خودكولونياليست در نهايت به جذب فرهنگ اجتماعي ديگر مي‌انجامد، لابوئتي مي‌گويد:  “انسان‌ها با اين ذهنيت بزرگ مي‌شوند كه همواره فرمان‌بردار بوده‌اند و پدران آن‌ها نيز اين‌گونه زيسته‌اند، آن‌ها فكرمي‌كنند راهي جز اين وجود ندارد و براي متقاعد كردن خويش به مثال و مقايسه روي مي‌آورند و به تقليد از ديگران مي‌پردازند و سرانجام، با استناد به اين حكم كه همواره چنين بوده است براي جباران و ستم‌گران حقوق غاصبانه قايل مي‌گردند.”[4]

 

“خودكولونياليست” و تاريخ

 

امروزه واژه‌ي تاريخ در مورد آگاهي از تحولات گوناگون و پي در پي يك موضوع در گذشته به كار مي‌رود، خواه اين موضوع مادي باشد و خواه معنوي، مانند تاريخ ملت، تاريخ علم، تاريخ فلسفه و ... و هم‌چنين در مورد تحولات پي در پي بشريت نيز به كار مي‌رود كه برخي از آن‌ها را از رهگذر مطالعه اخبار و آداب و رسوم و آثار باستاني مي‌توان شناخت و علم تاريخ همين كار مي‌پردازد.

اما “خودكولونياليست” چه جايگاهي در تاريخ دارد و چگونه به تاريخ خود مي‌نگرد؟

“خودكولونياليست”، پيش از هر چيز، آداب و رسوم ملت خود را منجمد، فرهنگ بومي را پوسيده و تمدن خود را مانع ارتقاي عمودي مي‌داند. او از تاريخ خود جدا مي‌افتد و ناتوان از تصميم‌گيري، سرنوشت خويش، سرنوشت ملت خويش و مسئوليت تاريخي خود را آگاهانه به ديگري مي‌سپارد، او با جدا شدن قطعي از تاريخ خود ديگر نه احساس مسئوليت مي‌كند، نه احساس گناه او را آزار مي‌دهد و نه شكي به خود راه مي‌دهد، او نتايج و حقيقت تاريخ خود را به ديگري سپرده است و اساساً براي آفرينش گروهي چه در گذشته، چه در حال، ارزش قايل نيست.

نزد “خودكولونياليست”، اگر تمايلي به گذشته‌ي تاريخي نيز وجود داشته باشد، جز يك گذشته‌گرايي موهوم و مبالغه آميز نيست. سير تاريخي نزد يك “خودكولونياليست”، تبديل پدران به قهرمانان و قهرمانان به الهگان و خدايان است. “خودكولونياليست” براي تسلي بخشي به وضعيت موجود، از خيال‌پردازي‌هاي خود، تاريخي عامي پي‌ريزي و ناتوان از تعليل علمي و دقيق، همه افتخارات را به گذشتگان خود منتسب مي‌نمايد. “خودكولولنياليست” به گذشته‌ي خود افتخار مي‌كند. چون “ديگري” حال را از او گرفته و آينده نيز براي او جز روياي بدست آوردن مشتي منافع اينجا و اكنوني نيست.

امــــا “كــولونياليست” براي فريب توده‌ها و مغشوش كردن اذهان “كولوني”، از گــذشته‌گرايي “خودكولونياليست”، به بهترين شيوه‌ي ممكن استــفاده مــي‌كند: ويروس”I love you[5] “كولونياليست” با آگهي از گذشته‌گرايي موهوم و مبالغه‌آميز “خودكولونياليست” كه يك تاريخ “از كاه كوه درست كن” و “قهرمان ساز” است، همواره گذشته‌ي “ديرين و زرين” را تمجيد و به تاريخ او مشتي صفات ساختگي اسطوره‌اي منتسب مي‌كند تا با مشغول نمودن “خودكولونياليست” به گذشته، او را به سادگي از مركز “اكنون” به حاشيه‌ي “گذشته” و از عينيت “حال” به خيال “احوال” براند. ناگفته پيداست كه بيماري ناشي از اين ويروس در ميان مدت، به بيحسي سياسي “خودكولونياليست” و كولوني در مقابل كولونياليست منجر و محصول جديد، تدريجاً خواهد پذيرفت همان چهره‌اي است كه سلطه براي او تعريف كرده است.

به همان ميزان كه “كولونياليست” از گذشته‌ي “كولوني” تمجيد مي‌كند، به همان ميزان بر نا‌‌تواني “كولوني” و “درماندگي” آن در زمان حال صحه مي‌گذارد، بگونه‌اي كه تداوم حضور خود را “لازمه” بقاي جامعه “كولوني” معرفي مي‌كند. توصيف‌هايي كه از سوي “كولونياليست” ارايه مي‌شود، تدريجاً به گونه‌اي بر “خودكولونياليست”، تأثيرگذار مي‌شود، كه او تلقينات سلطه در مورد عدم تعادل، بي‌اختياري، بي‌لياقتي و حتي “حماقت” ملت خود را تأييد مي‌كند. او حتي اصول اخلاقي “ملت” خود را غير قابل تحمل مي‌‌‌‌يابد و خواسته‌هاي بحق ملت خود را اشتباه و افسانه مي‌‌‌‌داند. او تا جايي پيش مي‌رود كه درماندگي ملت خود را نيز امري “فطري” مي‌‌داند و بدين ترتيب باورها، ارزش‌‌ها و تكنيك‌ها نزد “خود‌كولونياليست” متأثر از اين وضعيت دچار تلاطم و دگرگون مي‌گردد.

 

“خودكولونياليست” و آزادي

 

آزادي چيست و معناي آن كدام است؟ اين واژه كه بزرگ‌ترين حماسه‌هاي تاريخ را آفريده از يك سو و از سويي ديگر بزرگ‌ترين جنايات تاريخ به نام آن انجام شده است به سه معنا به كار‌ مي‌رود:

1ــ معناي عام: آزادي خصوصيت موجودي است كه از قيد و بند رها است و بر اساس اراده يا طبيعت خويش عمل مي‌كند. اگر اين معنا در مورد افعال انسان به كار رود بيانگر آزادي مادي‌خواهد بود.

2ــ معناي سياسي و اجتماعي: آزادي به اين معنا دو گونه است: آزادي نسبي و آزادي مطلق.

الف) آزادي نسبي، همان رهايي از فشار و اجبار اجتماعي است و آزاد، كسي است كه از دستورات قانون پيروي مي‌كند و از آن‌چه باز مي‌دارد خود‌داري مي‌ورزد. در همين زمينه ماده 11 اعلاميه‌ي حقوق بشر سال 1789 فرانسه مي‌گويد: “آزادي بيان انديشه و عقيده گران‌بهاترين حقوق انسانند و هر شهروندي از حقوق آزادي گفتار و نوشتن و انتشار برخوردار است به اين شرط كه در چارچوب تعيين شده از طرف قانون، مسئول عمل خويش باشد[6] و هم‌چنين ماده 29 اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر مي‌گويد: هر فردي در اعمال حقوق آزادي‌هاي خويش تابع محدود‌يت‌هايي است كه قانون، آن‌ها را تعيين مي‌كند و هدف از پايبندي به قانون، تضمين شناسايي حقوق ديگران و رعايت آزادي‌هاي آنان و تحقق شرايط عادلانه‌اي است كه نظام عمومي آن‌ها را ايجاب مي‌كند. آزادي‌هاي سياسي حقوقي هستند كه به رسميت شناخته مي شوند مانند آزادي انديشه و عقيده، وجدان، دين و بيان، آزادي شركت در جمعيت‌ها و آزادي شركت مستقيم در اداره‌ي امور كشور و يا شركت غير مستقيم بواسطه‌ي نمايندگان كه شهروند، آن‌ها را آزادانه انتخاب كند.[7]

ب)  آزادي مطلق به معناي حق فرد در مستقل شدن از اجتماعي است كه به آن پيوسته است. منظور از اين آزادي دستيابي به استقلال بالفعل نيست، بلكه منظور آن است كه اين استقلال به رسميت شناخته شود و مورد پسند و احترام قرار گيرد و به عنوان يك ارزش اخلاقي مطلق به شمار آيد. ميان آزادي مدني و آزادي سياسي تفاوت قائل شده‌اند و گفته‌اند: “آزادي مدني به معناي برخورداري افراد از حقوق مدني خويش در سايه‌ي قانون است، اما آزادي سياسي به معناي برخورداري از حقوق سياسي خويش و شركت آنان در اداره‌ي امور كشور است خواه اين شركت مستقيم باشد و خواه غير مستقيم از طريق نمايندگان خويش.” اگر آزادي سياسي در مورد خود كشور بكار رود بيانگر حاكميت و استقلال آن خواهد بود.

3ــ معناي رواني و اخلاقي : اگر آزادي، تضاد يا كشش ناخود‌آگاه يا جنون و عدم مسئوليت قانوني و اخلاقي باشد، بيانگر حالت شخصي خواهد بود كه پس از تأمل و تفكر درباره‌ي يك عمل، به آن اقدام مي‌كند خواه اين عمل نيك باشد و خـــواه بـــد. او مي‌داند چه مي‌خواهد و چرا مي‌خواهد و هيچ كــاري را انجـــام نمي‌دهد، مـگر ايـنكــه از علل آن آگاه باشد، به هــمين خاطر آزادي، اوج استــقلال اراده‌اي است كه خودآگاه است و هدف خــود را درك مي‌كــند، هم‌چنين آزادي، عليت خردورز است.

به بيان ديگر فاعل آزاد كسي است كه خود را با اراده‌ي خويش مقيد مي‌كند و مي‌داند چگونه نيروي خود را بكار گيرد، چگونه نتايج را پيشگويي كند، چگونه آن‌ها را در كنار يكديگر بنشاند و نسبت به آن‌ها حكم كند. بنابراين آزادي او نه از هر قيد و بندي‌ رها است و نه بيكران است بلكه تابع شرايط متغيري است كه تجديد و تخصيص، آن را ايجاب مي‌كند . اين آزادي را آزادي معنوي يا اخلاقي مي‌گويند.

ب‌ــ اگر آزادي ضد هوس و غريزه و تلاش و انگيزه‌هاي اتفاقي باشد بيانگر حالت انساني خواهد بود كه ذات خود را به مثابه يك موجود خردورز و فضيلتمند از رهگذر عمل خويش تحقق مي‌بخشد. آزادي به اين معنا يك حالت آرماني است و تنها كسي از آن برخوردار خواهد بود كه افعال خود را از معاني و مفاهيم والايي كه در سرشت او جاي دارند، صادر كند. لايبينتز  مي‌گويد: “مخلوقات خردورز را فقط به اندازه‌اي كه از هوي و هوس رها مي‌شوند مي‌توان آزاد خواند.[8]

ج‌ــ‌ اگر آزادي ضد حقيقت باشد بيانگر آزادي اختيار خواهد بود و به معناي اين اعتقاد است كه عمل انسان، زاييده‌ي اراده  اوست. بوسوئه مي‌گويد: “هر چه در اعماق روانم به جستجوي علتي پرداختم كه مرا به سوي عمل مي‌كشاند چيزي جز اراده نيافتم.[9]

بنابراين اراده، علت اوليه و آغاز مطلق است و از هر قيدي رها است، زيرا نه تنها ايجاب مي‌كند كه فعل، مستقل از علل خارجي باشد، بــلــكه ايـجاب مي‌كند كه از انگيزه‌هاي دروني نيز مستقل باشد.

اگر آزادي اختيار را بپذيريم و آن را به حالتهايي محدود كنيم كه در آن‌ها علل و عوامل متضاد برابر مي‌شوند، به معنايي ديگري براي آزادي دست مي‌يابيم كه “آزادي بي‌اعتنايي”[10] و تعريف آن چنين: است آزادي بي‌اعتنايي عبارت است از آزادي انتخاب بدون مرجح.[11]

د ــ آزادي به نيرويي اطلاق مي‌شود كه صفات مفرد اعماق ذات انساني را آشكار مي‌گرداند يا نيرويي است كه انسان به كمك آن، خود را در هريك از افعال خويش تحقق مي‌بخشد و در نتيجه، آزادي مستقيم خود را احساس مي‌كند و درك مي‌كند كه اين آزادي، ويژگي بي‌نظيري از رويدادهاست كه در آن، مفاهيم عقل، همه‌ي دلالتهاي خود را از دست مي‌دهد. برگسون مي‌گويد: “آزادي، رابطه‌ي روان مشخص با فعلي است كه از آن صادر مي‌شود.” و اين به معناي آن است كه فعل آزاد، از عامل رواني مفرد پديد نمي‌آيد بلكه زاييده‌ي تمام روان است.

ه ــ آزادي از نظر كانت، يك صورت معقول و متعالي است، زيرا از نظر او هر پديده‌اي از تفسيري دو گانه برخوردار است. نخست تفسير آن براساس عليت طبيعي است به اين معنا كه پديده‌ي ياد شده را به شكلي ضروري و محكم، با ديگر پديده‌ها ارتباط دهيم و هنگامي كه قانون طبيعي آن را بشناسيد خواهيد توانست در مورد وقوع آن پيش‌گويي كنيد و به همين ترتيب، با شناخت شرايط پيرامون انساني و عواملي كه در او تأثير مي‌گذارند، مي‌توان افعال او را پيشگوئي كرد.

دوم تفسيري است كه اين پديده‌ها را به علل معقول و متعالي آن ارتباط مي‌بخشد. همه‌ي علت‌هاي متعالي، غير زماني‌اند و متعلق به جهان شيء في‌النفسه مي‌باشند نه جهان پديده‌ها، و انتساب پديده‌ها بر اين علل متعالي، عين آزادي است.

آزادي يك صورت معقول و متعالي و مبدأ اخلاق است. زيرا نمي‌توان معناي وظيفه را تصور نمود بي آن ‌كه انسان را در انتخاب طرز رفتار خود آزاد تصور كرد.

و ــ آزادي وجدان عبارت است از احساس آزادي در اظهار نظر و پذيرش معتقدات.

اما “خودكولونياليست” چگونه به آزادي مي‌نگرد؟

در حالي كه اصالت و شرافت يك ملت بر اساس آزاديخواهي آن ملت تعيين مي‌گردد، “خودكولونياليست”، آگاهانه آزادي را از دست مي‌دهد تا از روي اختيار برده شود. خودكولونياليست، شرايط زيستي “تحت سلطه زنده‌ ماندن” را كاملاً طبيعي دانسته و كمترين تصوري از حقوق انساني خويش ندارد. او داوطلبانه و بنا به خواست و رضايت شخصي به سلطه تن داده و حق طبيعي آزاد بودن را از خود سلب نموده است. او به استبداد خو گرفته و به امكان رهايي بي‌باور شده است. “خودكولونياليست” تحت تأثير عادت و احياناً ترس و يا بي‌تفاوتي، حافظه‌ي نخستين و ميل بازگشت به شرايط اوليه را به فراموشي سپرده است. “ديويد هيوم” در مورد عادت مي‌گويد: “عادت عاملي است كه بنيادهاي ناقص طبيعت انساني را به سرعت تثبيت مي‌كند و انسانها به محض آنكه عادت كنند، هرگز به نفي و رهايي از آن نمي‌انديشند زيرا ايشان به راه نياكانشان ادامه مي‌دهند.

“خودكولونياليست” در انحطاطي خودخواسته “آرامش” استبداد را بر طوفان “آزادي” ترجيح مي‌دهد و با رضايت شخصي به شرايط تسليم ادامه مي‌دهد.

او خود را مي‌بيند و از لكه‌ي ننگ خود، احساس شرم مي‌كند اما تدريجاً آن را با آب عادت تطهير مي‌كند. او حتي موفق مي‌شود با ابزار توجيه روابط غير متعارف براي خود، تلخي “بردگي” را نيز به كام خود شيرين و با “اختراع اكاذيب” و قبولاندن آنها به خود، “آرمان آزادي” را در حلقوم “بردگي‌اختياري” بريزد. او آگاهانه چشمان خود را بسته و در گوش خود پنبه نهاده است تا مجبور نشود براي فرياد “زنده‌باد آزادي” هزينه كند. فراموش نبايد كرد هيچ انساني را نمي‌توان به اسارت و بردگي كشيد مگر آنكه او خود بخواهد.

 

“خودكولونياليست” و “من”

 

“خودكولونياليست” همواره “خود” راجمع مي‌بندد. او زندگي، تفكر و عمل خود را به ديگران تعميم مي‌دهد و هر كس را كه در قالب پرداخته‌هاي مفروض “من” جاي نگيرد، “ديگري” مي‌نامد “خودكولونياليست” كارخانه‌ي توليد مداوم “ديگران” است.

سير حركت “خودكولونياليست”، از “من” به “ما”  نيست، بلكه از “من” به “من‌ها” است، از اين رو با فاصله گرفتن از ساخت اجتماعي، تدريجاً همنوعان خود را به صورت ناشناس به ادراك در مي‌آورد.

اما هرگاه “خود”، از “من” رها شود، نتيجه‌ي آن حركت از “من” به سوي “من دسته‌جمعي” و از “من دسته‌جمعي” به سوي “ما” است.

حركت از “من” به سوي “من دسته‌جمعي“ و “ما” شامل مراحل زير است:

1ــ يافتن موقعيت “من” در جامعه.

2ــ پاسخ دادن به “من”ي كه از طريق اخذ سلوك ديگران به ظهور رسيده است.

3ــ “من” وارد تجربه كل مي‌شود.

4ــ “من” حضور مستقيم خود را در عمل از دست مي‌دهد.

5ــ عمل مشخص اجتماعي مشترك ايجاد مي‌شود.

6ــ هويت در كليت ادغام مي‌گردد.

7ــ سازماندهي رفتاري ايجاد مي‌شود.

8ــ چارچوب مفروض اجتماعي به جمع مفروض اجتماعي تبديل مي‌شود.

9ــ رابطه‌ي اجتماعي قوام مي‌يابد.

10ــ واحد اجتماعي شكل مي‌گيرد.

11ــ “من دسته‌جمعي” بوجود مي‌آيد.

12ــ من به “ما”يي تبديل مي‌شود كه با برعهده گرفتن وظيفه‌اي كه همه در آن ذينفع هستند ايفاي نقش مي‌كند.

13ــ اعضاي جامعه مفروض در يك كل سازمان‌يافته تجلي مي‌يابند.

“خودكولونياليست” با قائل نشدن به اين فراگرد، “وضعيت جمعي خود” را در “من‌ها” يافته با عينيت‌ بخشي نامشروع به جامعه، از روبروشدن با مسائل خطيري كه به تحقق يافتن معاني اجتماعي مشترك مي‌انجامد، طفره مي‌رود و بدين‌ترتيب، “هنجارها و ارزش‌هاي مشترك”، “مشخصات مشترك” و “آرمان مشترك اجتماعي” سازمان نيافته و جهان اجتماعي به صورت انبوهي از “من‌ها” باقي مي‌ماند.



[1] INSTINCT

[2] همان منبع ، ص 349

[3] همان ،ص 348

[4] سياست اطاعت ، ص 68

[5] عنوان يك ويروس كامپيوتري است كه در سال 1999 بيشتر كامپيوترهاي جهان را گرفتار كرد.

[6] اعلاميه حقوق بشر ، 1789

[7] اعلاميه جهاني حقوق بشر

[8] LEIBINITZ,NOUVEAUX ESSAISLIVVE II, CH 21

[9] BOSSUET,TRAITE DU LIBRE ARHITRE

[10] LIBERTE DE INDIFFRENCE

[11] واژه‌نامه‌ي فلسفه و علوم اجتماعي ، ص 4

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

Wed 29 Aug 2007 22:15

خودكولونياليسم(4)

 

 

“خودكولونياليست” و سلطه

 

“خودكولونياليست” خود را مسئول جوابگويي به نيازهاي استعمارگر مي‌داند. او احساس بستگي به ملت خود و كشيدن بار مسئوليت هم‌ميهنان را از دست مي‌دهد. “خودكولونياليست”، چشمان خود را بر روي بدبختي ملت خود مي‌بندد و تنها در انديشه‌ي باز كردن جاي خود و در ادامه تثبيت آن است.

“خودكولونياليست” پس از آنكه شرايط سلطه را پذيرفت، “اسارت” خود را بعنوان “اطاعت مدني” اشاعه مي‌دهد و در عالي‌ترين مرتبه، در قبال “نوكري” خود اجازه مي‌يابد به بقيه‌ي افراد جامعه ستم كند. او در قبال ستم خود، گاه از “ارباب سلطه” هم فراتر مي‌رود و “ستم” را تا حد يك “وحشي‌گري” ارتقا مي‌بخشد، به همين خاطر در توصيف اين سلك از “خودكولونياليست” و مقايسه‌ي رفتار او با “كولونياليست” گفته مي‌شود “حمالان شيطان از خود شيطان بدترند.”

اما اين ويژگي خودكولونياليست كه در برابر سلطه، دست به سينه و درمقابل هم‌كيشان خود دست به كمر است متكي به يك شالوده‌ي رواني موسوم به “جبران”[1] است.

بنا به اعتقاد روانكاوان فردي كه دچار “عقده‌ي حقارت”  است سعي مي‌كند كمبود خود را جبران كند، خواه از رهگذر تلاش در جهت برابري با ديگري و خواه از طريق كوشش براي تفوق بر او. اين موضوعي است كه “آدلر” در روان‌شناسي فردي مطرح مي‌كند و اصطلاح “فرا جبران” (SUR COMPENSTATION) را در مورد فردي به كار مي‌برد كه تحت‌ تأثير عقده‌ي حقارت، ميل دارد از كساني كه استعداد و شرايط برتري دارند، فرابگذرد.[2] چنين “خودكولونياليست”ي اگر چه تلاش مي‌كند خود را طرد و به “ارباب سلطه” شبيه سازد، اما هيچگاه در گروه سلطه پذيرفته نمي‌شود و همواره به عنوان “طفيلي‌سلطه” باقي خواهد ماند.

او اگرچه “آرامش زندگي صيادي” وجدان خود ساخته را جايگزين “هم‌زيستي اجباري” با وجدان واقعي مي‌كند، اما سنگيني اين لكه‌ي ننگ را همواره بر پيشاني خود حس و تلاش مي‌كند با برجسته‌سازي حضور خود در “گروه سلطه”، حس دردآور انتقال از يك گمراهي به گمراهي ديگر را تسكين دهد.

 

“خودكولونياليست” و اخلاق

 

پيش از اين گفتيم اگر “كولونياليسم فرهنگي” فلج ذهني گروه تحت سلطه باشد خودكولونياليسم “فلج اخلاقي” اين گروه است.

در تعريف “اخلاقي”[3] آمده است : “اخلاقي را به همه افعالي اطلاق مي‌كنند كه مي‌توان آنها را به نيكي و بدي توصيف كرد مانند واقعيت اخلاقي كه همه‌ي پاكي‌ها و پليدي‌ها را در خود مي‌گنجاند. اما يكي از شرايط اين افعال خواه نيك و خواه بد، اين است كه خود خواسته و عامدانه باشد”، بنابراين قصد انجام كار و تصور فعل آن است كه موضوعي را “اخلاقي” مي‌كند.

هنگامي كه “كولونياليسم فرهنگي” با ابزار رسانه، تبليغات و آموزش و سياست تحميق، تهديد و تطميع، مقاصد خود را به عمل مي‌نشاند، به تدريج شهامت و روحيه‌ي مبارزه‌طلبي را زايل و شور انقلابي را در گروه تحت سلطه فرو مي‌نشاند. يكي از مهمترين دلايل زوال و فرو نشستن شهامت، روحيه و شور انقلابي، “غريزي كردن” حيات اعضاي گروه تحت سلطه بعنوان “انگيزه‌ي اصلي حيات” و “توجيه‌كننده‌ي فعاليت فرد” است، در اينجا مقصود از “غرايز اوليه” كه ناشي از ساختمان موجود زنده‌ و تابع “انتخاب طبيعي” مي‌باشد، نيست بلكه غريزه ناشي از افعال ارادي است كه به قلمرو “نا آگاهي” سقوط كرده و در اصل همراه با “آگاهي” بوده است. اين وجه از غريزه “غريزه‌ي‌ثانوي” نام دارد.[4]

 شايد بكـــارگيري يــك مثال تــاريــخي بتواند شاهدي گويا بــر مـــدعـاي مـا در“فلج ذهني” گروه تحت سلطه توسط نظام سلــطـه و در ادامـه‌ي “فلج اخلاقي” توسط اعضاي “گروه تحت سلطه” باشد:

“باررزترين نمونه‌ي سياست خنثي‌سازي به انفعال كشيدن مردمان فرودست را مي‌توان در واقعه‌ي تاريخي سرزمين “ليديه” مشاهده كرد. كوروش پس از آنكه شهر اصلي “ليديه”، “سارديس” را فتح كرد “كرزوس”، پادشاه ثروتمند و افسانه‌اي آن سرزمين را بخشيد و او را به قتل نرساند اما براي او خبر آوردند كه اهالي سارديس سر به شورش گذاشته‌‌‌‌اند. كوروش به آساني قادر بود تمام شهر را سركوب كند، اما نمي‌خواست جنگ و خونريزي و چپاول به راه اندازد، پس به ترفندي غير معمول متوسل شد تا شورش را فرو نشاند. دستور داد در شهر چندين روسپي‌خانه، ميكده،  تفريحگاه عمومي و مكان‌هاي بازي بسازند و به اطلاع مردم رساندند كه همه‌ي اهالي آنجا مي‌توانند از اين مراكز به رايگان استفاده كنند و سرگرم شوند. او چنان اين ترفند را كارساز ديد كه پس از آن هرگز نيازي به استفاده از شمشير و نيزه پيدا نكرد. مردمان شهر چنان به تفريحات كاذب و سرگرم كننده مشغول شدند كه لاتيني‌ها از نام اين سرزمين (LYDIA) واژه ”LUDI“ به معناي تفريح و بازي و وقتگذراني را وارد زبان خود كردند.[5] كلمه “لودگي” نيز ريشه در همين واژه دارد. بدين‌ترتيب، تحت‌تأثير مراكز سرگرمي، تفريحگاه‌ها، برپا كردن مجالس جشن و موسيقي، خوي جنگاوري مردان شهر به زودي از بين رفت و قيام مردم “سارديس” فروكش كرد.

جمله‌اي با اين عنوان در تاريخ ثبت شده است كه: “توده‌هاي مردم غرق در وقت گذراني‌هاي كاذب و تفريحات پوچ، در كمال وقاحت و ساده‌لوحي مي‌آموزند كه فرمان‌بردار و مطيع باشند.” و اين جمله در دوران كنوني نيز مصداقي بارز دارد. امروزه هم “تطميع پذيري” و “انقياد” مهم‌ترين عامل “اراده‌زدايي” و “مقاومت شكني” گروه تحت سلطه است تا جايي كه اين گروه متأثر از “پياله‌ي مي” و “بساط دود” و “لذت جنسي”، “آزادي‌پرستي” را به متاعي ناچيز “فروخته اند”.

“خودكولونياليست” آنگاه كه “چيزي” را بر آزادي ترجيح داد، همه چيز را ازدست مي‌دهد و تنها ارزش جاودانه‌ي تاريخ را به قيمت دريافت “غريزه‌ي ثانويه” مي‌فروشد.

 

“خودكولونياليست” و دين[6]

 

دوركهايم دين را يك نهاد اجتماعي مي‌داند كه جوهره‌ي اصلي آن را تفاوت گذاشتن ميان مقدس و غير مقدس تشكيل مي‌دهد و داراي دو بعد است: يكي روحي و ديگري مادي. بعد روحي از عقايد و احساسات درون تشكيل مي‌شود و بعد مادي از مراسم و عادات .

اين تعريف از دين را بخاطر تأكيد بر نهاد اجتماعي بودن آن برگزيده‌ايم و از آنجا كه “اجتماع” را نيز “گروهي از افراد” مي‌دانيم كه بخاطر هدف مشتركي گرد مي‌‌‌‌‌‌آيند و اين گردآمدن آنها ارادي است، از اين رو “دين” را نمي‌توان بدون “وجه‌اجتماعي آن” نهادي كامل در نظر آورد. در مورد يك “جامعه خودكولونياليست”، امكان‌ناپذيري زندگي اجتماعي كامل و فقدان آزادي در تحرك اجتماعي از يكسو و لزوم پرداخت هزينه‌هاي معنوي بسيار در صورت پافشاري بر دين يا مذهب بومي، “خودكولونياليست” را به انفعال و انزوا گزيني مذهبي كشانده و با “جايگزيني رواني” سعادت اخروي ناشي از “عبادت تكايا” و “صوفي گري” را به ارايه‌ي نقش فعال در جامعه اولويت مي‌‌‌‌دهد. در يك جامعه‌ي تهي از نهاد‌هاي ملي و فاقد تصور از آينده‌ي تاريخي، انــزواگزيني مــذهبي يكي از “ارزش‌هاي‌ پناهنده” است.

هنگامي كه “انزواگزيني مذهبي” نقش خود را بعنوان يك  “ارزش پناهنده” از دست مي‌دهد، “خودكولونياليست” تا جايي پيش مي‌رود كه براي بدست آوردن موقعيتي كه او را از “بن‌بست امكان‌ناپذيري تحرك” برهاند، حتي آئين خود را كنار گذارده و به مذهب “كولونياليست” مي‌پيوند، اين مرحله يكي از واپسين مراحل “خودكولونياليسم” پيش از ذوب كامل در “كولونياليسم” است.

 

“خودكولونياليست” و زبان

 

در تعريف زبان آمده است: “زبان مجموعه‌ي صداهاي با معني است و عبارت است از آن چيزي كه هر قوم و ملتي، خواستها و مفاهيم ذهني خويش را بوسيله‌ي آن بيان مي‌كند.”

روانشناسان مفهوم زبان را گسترش داده و بر مجموعه‌ نشانه‌هايي كه بيانگر انديشه است، اطلاق كرده‌اند. خودكولونياليست هنگامي كه با “زبان كولونياليست” مواجه مــي‌شود، از آنـجـا كه بـه پيكـار با خــود برخـــاسته است، از “خود واقعي” گريزان و به “خود ظاهري” روي آورده، خود را در قالب ديگري ريخته و به “جريان يكپارچه‌سازي” تن داده است، مسلماً نشانه‌هايي را به كار خواهد بست كه بيانگر انديشه‌ي اوست. او هنگامي كه “منافع اينجا و اكنوني” را جايگزين “منافع آنجا و آتي” كرده و “واقعيت علي‌البدل” را جانشين “واقعيت واقعيات” ساخته، لزوماً “زباني” را بر خواهد گزيد كه معاني آن، تأمين كننده‌ي نيازهاي او باشد. او كه تحت‌تأثير رسانه، آموزش و تبليغات نيز قرار گرفته است براي رها شدن از گرفتار‌ي‌هاي زبان دوگانه و قرار گرفتن در موقعيتي جديد، “زبان كولونياليست” را بر زبان خود ترجيح مي‌دهد تا “كنش عمومي رواني” را كه بر گرفته از “انديشه‌”ي اوست، به مسير جديد “خود خواسته” رهنمون گردد. بدين‌ترتيب زايش يك “خود دگر زبان” به معناي “تكامل نهايي” پروسه‌اي است كه “كولونياليسم فرهنگي” با هدف “ذوب مليت” آغاز نموده است.

“خودكولونياليست” در آخرين مرحله، هويت خود را از دست مي‌دهد و با هماهنگ شدن با نيازمندي‌هاي سلطه، در كوششي شكنجه آلود براي گريز از خود، حتي يوغ معنوي “كولونياليست” را هم به گردن مي‌اندازد و آرام آرام با هماهنگ شدن تدريجي با نياز‌هاي سلطه، در فرومايگي‌ كه خود، ساخته است، فرومي‌رود. از اين مرحله است كه پروسه‌ي ذوب مليت آغاز مي‌شود.



[1] COMPENSATION

[2] واژه‌نامه‌ي فلسفه و علوم و اجتماعي ، ص 156

[3] MORAL

[4] INSTINCT SECONDARIES

[5] سياست اطاعت ، اتين دولابونتي، ص 78

[6] RELIGION

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

Wed 29 Aug 2007 22:15

خودكولونياليسم(5)

 

“خودكولونياليسم” و روشنفكر

 

روشنفكر كيست؟

آيا يك نويسنده، يك شاعر، يك اديب، يك هنرمند يا يك دانشجو به خاطر عنواني كه دارد، روشنفكر است؟ آيا مي‌توان گفت آينه‌اي در برابر عصر خود بوده، احساس دروني ملت خويش را با ابزارهايي كه در اختيار دارد بيان مي‌كند؟ آيا اخلاق روشنفكري كه اخلاق جسارت ، ايمان، جستجو بدنبال راه چاره، نو كردن فكر و راهنمايي در ظلمات است، از ويژگي‌هاي او بوده است؟ و آيا در زمان‌هاي حساس، احساس مسئوليت كرده است؟ اينها همه سؤلاتي هستند كه يك روشنفكر بايد همواره از خودبپرسد. اگر پاسخ آنها را به درستي داد، آنگاه دشوارترين وظيفه را پذيرفته است كه آن تبديل شدن به “وجدان ملت” است و اگر نه ... .

اگر تمدن را مثلثي از فلسفه، دانش و هنر تعريف كنيم، روشنفكر كسي است كه از طريق فلسفه، دانش و هنر، “احساس جديد” ايجاد و“هوشياري نو” خلق كند، همانط‌ور كه مي‌‌دانيم نتيجه فلسفه، “معرفت” سرانجام دانش، “حقيقت” و نتيجه هنر، “زيبايي” است.

“احساس جديد” ايجاد كردن و “هوشياري نو” خلق كردن به چه معنا است؟

“احساس” آن چيزي است كه به انسان امكان مي‌دهد اشياء را درك كند يعني “ادراك حسي”.

“هوشياري نو” هم به معناي “استخراج قوانين كلي” از “تجارب ‌خرد” و يافتن راه چاره است، يعني “ادراك عقلي” از ايـــــن رو از “احساس جديد” تا “هوشياري نو” به معناي حركت از “حــدس قــوي” بـه سـوي “داوري درسـت”، بـا ابزار استدلال است.

بدين‌ترتيب مي‌توان گفت هر انساني بتواند نيازها (ضرورت‌ها)ي دوران خود را به شيوه‌ي فلسفي، علمي يا هنري بيان كند، روشنفكر است.

 

مسؤليت روشنفكرچيست ؟

 

مسئوليت روشنفكري بالا و پايين كردن “آستانه‌ي اختلافي” در جامعه است. در توضيح آستانه بايد گفت “اندازه‌اي از تحريك است كه منجر به پاسخ دادن مي‌شود”. آستانه يا “مطلق” است يا “اختلافي” در “آستانه مطلق” كوچكترين “تحريك” سبب “پاسخ” مي‌شود، اما “آستانه‌ي اختلافي” كوچك‌ترين “كميت” است كه به محرك اضافه مي‌شود تا “احساسي” متمايز از “حس اوليه” بوجود آورد. اين بالا و پايين نمودن “آستانه‌ي اختلافي” است كه در نهايت توانايي “تمايز قايل شدن ميان كيفيتها” را ايجاد مي‌كند و مسئوليت روشنفكر از همينجا آغاز مي‌شود.

 

روشنفكر “خودكولونياليست”
 

اگر حوزه‌هاي عقل را به دو حوزه‌ي عقل اكتشافي (INTELECT RATIONALITY) مانند تقويت ايمان و تعهد و حوزه‌ي عقل ابزاري (INSTRUMENTAL RATIONALITY ) مانند برخورداري از امكانات مادي تقسيم كنيم، روشنفكر “خودكولونياليست” با نگرش ابزاري به عقل:

1ــ از هويت تاريخي، بومي و فرهنگي خود مي‌گريزد.

2ــ بين خود و زمان، شكاف به وجود مي‌آورد.

3ــ تمام تعهدات خود را در دهان اين شكاف مي‌ريزد و مي‌گريزد.

4ــ نسبت به همه‌ي آن چيزي كه هويت اورا مي‌سازند، مي‌تازد.

5ــ اين تاخت و تاز را در كمال مهارت و با عناوين دهن‌پركن مي‌پوشاند.

6ــ به خود حق مي‌دهد بخشنامه صادر كند.

7ــ ديگران را با معيارهاي عوضي خود مي‌سنجد.

8 ــ لقمه‌هاي مشكوك فكري به مردم مي‌خوراند.

9ــ توبره‌ي افكار دست دوم، خارج از محدوده و بي‌خطر را بدوش مي‌كشد.

10ــ نقش هدايت كنند‌گي را از دست داده به صورت زايده‌اي به روي كالبد اجتماع تغيير شكل مي‌دهد.

11ــ در ترجيح حلاوت بيمزه و غير واقع‌بينانه، مضامين سبك و به اصطلاح آبرودارانه، مطالعات مبتذل را بر تلخي واقعيت بيرحم اولويت مي‌دهد.

12ــ با پرهيز از مسايل محتوايي، احياناً وارد مسائل روش‌شناختي مي‌شود بطوري كه تا ابد فقط در بند كمال روش انجام يك عمل است و سرانجام آن را حتي به صورت ناقص نيز انجام نمي‌دهد.

نزد روشنفكر خودكولونياليست، ديدها محدود به مناظر نزديكي است كه بلافاصله با شغل، خانواده يا امور دوروبر ارتباط پيدا مي‌كند. عكس‌العمل او نسبت به مناظر دورتر غالباً توأم با بي‌تفاوتي يا واكنش عاريتي است، او از اميال و خواسته‌هاي شخصي خويش تبعيت مي‌كند و نيازهاي خاص جامعه‌اي را كه بدان تعلق دارد، به فراموشي مي‌سپارد. او در درجه‌ي اول مايل است در كار خود و بخاطر خود، توفيق يابد. روشنفكر خودكولونياليست، همواره “ايده‌آل”‌‌هاي “اينجا و اكنوني” شخصي را، حتي بر تحقيقات خود حاكم مي‌گرداند و از آنجا كه ارزش و بساط اجتماعي نزد او، عرصه محيط بلافاصله و حيطه‌هاي روزمره است، امور انساني نزد او غالباً پايه‌هايي موقت دارد و اخلاق نيز “نسبي” است، بنابراين نظام ارزشي او يك نظام تلويحي است و تعهد وفادارانه نسبت به ارزش‌هاي مطلق، تنها تحت تأثير شرايط موجود است.

روشنفكر خودكولونياليست از جمع جدا شده و تنها به خود مي‌پردازد، او در دفاع از “خود ظاهري” به عدم “حساسيت اخلاقي” دچار و در مسيري قرار مي‌گيرد كه در نهايت به “خصوصي شدن” مي‌انجامد. جالب اينجا است كه در غالب موارد بهانه‌ي ‌‌‌‌اين “بي‌تفاوتي اخلاقي” ادعاي “نگرش آكادميك” است !!! و در تفكرات خود راجع به وقايع اجتماعي، عميقاً تحت‌تأثير خطرات مداومي است كه زندگي او را تهديد مي‌كنند.

روشنفكر خودكولونياليست به موقعيت خود آگاه است، اما بدان خاطر كه به شرايط تن در داده است، غالباً آگاهي دروغين از وضعيات اجتماعي گردآوري مي‌كند تا در بطن آن، چارچوبي براي “جامعه‌ي بي‌خطر” خود بيابد.

روشنفكر خودكولونياليست به جاي پس زدن لفافه‌هاي متعدد و بررسي ارتباط ميان داده‌هاي مختلف، لفافه‌هاي ديگري به هم بر مي‌‌‌آورد تا در نبرد حفظ مقام و موقع، بازنده نباشد. او در تلاش است آنچه را بدست آورده از دست ندهد و در شرايط ويژه حاكم بر جامعه‌ي خود كه گاه جدال مرگ و زندگي است جعبه مدادرنگي افكار رنــگارنگ درجه چندم را بــر مــعادلــه‌ي سياه و سفيد “مرگ يا بقــا”ي ملت خود ترجيح مي‌دهد.

براي يك روشنفكر خودكولونياليست، هماهنگي نتايج تحقيقات با نيازها و ايده‌آل‌هاي گروهي معين، فراتر از توجه به نيازهاي جامعه است و اهميت، مناسبت و ارزش يك نظريه، متضمن پذيرش آن از سوي يك يا گروهي ناظر خاص است. بنابراين شمول عام يك ديدگاه براي او تعريف ناشده است و بهمين خاطر است كه روش‌هاي ترجيحي را “عين روش علمي” بحساب مي‌آورد. اين شيوه‌ي نگرش، “رعايت ترتيب عمومي اولويت” را نيز ناديده گرفته و به شكل‌گيري “چرخه معيوبي”‌ مي‌انجامد كه اوضاع وخيم اجتماعي و شرايط جامعه‌ي تحت سلطه را بحراني‌تر مي‌كند .

روشنفكر خودكولونياليست با ذهنيتيي كه مدارهاي محدود را پيموده است، خود را به اين باور ارتقاء مي‌دهد كه جمع‌بندي‌‌هايش در خور، ارزيابي‌هايش منسجم و جهت‌گيري‌هايش كامل است. او به خود اجازه مي‌دهد مفهوم واژه را مطابق با سليقه و در جهان خاص خود تعريف، تبيين، تقسيم و توزيع كند كه اين وضعيت بدليل استخوان‌بندي نشدن مفاهيم و چشم فرو بستن از حقيقت بطور كلي ملي در نهايت به عقيم شدن آن مفاهيم در جامعه و شكل‌گيري “احساس تصاحب انحصاري” نزد روشنفكر خودكولونياليست مي‌‌‌انجامد. ناگفته پيدا است كه ذهنيت روشنفكر مبتلا به “احساس تصاحب انحصاري” از هر چيزي كه باور خودساخته او را متزلزل سازد رويگردان است. تجربه، فكر و عمل روشنفكر خودكولنياليست همواره متوجه سمت‌گيري به سوي اوضاعي است كه موجوديت “بالفعل” دارند و بدين خاطر كه فكر او از جستجوي راهكاري براي تغيير وضعيت موجود ناتوان است، هيچ‌گاه تهديدي براي نظم مستقر موجود نيست زيرا “آرمان‌شهري” در ذهنيت بالقوه او نگنجيده است كه بدنبال جامه عمل پوشاندن بدان باشد.

روشنفكر خودكولونياليست با كنار گذاردن تناسب، مقوله‌ها را به زور بر داده‌هاي مورد مطالعه تطبيق مي‌دهد. او مسائل ملت خود را به زور در چارچوب قالب‌هاي “تئوريك” ريخته و به اصطلاح “تحميل داده” مي‌كند بهمين خاطر انديشه‌هاي واقعي را سركوب و در تلاش براي به اصطلاح “هدايت انديشه جامعه” افكار يك ملت را به طور چفت و جزم در قالب‌هاي شسته رفته ادراكات به اصطلاح “ايدئولوژيك” جاي مي‌دهد. روشنفكر خودكولونياليست از روش‌هاي “ايدئولوژيك” تنها براي فريب توده‌ها و مغشوش كردن اذهان مردم استفاده و با بزرگنمايي عوامل دل خوش‌كن، توده‌هاي مردم را به مسيرهاي گمراه كننده هدايت مي‌كند. او براي دست‌يابي به مقصود خود حتي از “ادغام فعاليت‌هاي متخاصم درهم بصورت اجباري نيز چشم نمي‌پوشد و با “تبعات القاء” تلاش مي‌كند ارزش‌هاي فرهنگي جامعه خود را بعنوان “ارزش‌هاي كهنه‌ي اجتماعي” و شناسانده و افكارات دست چندم تاريخ مصرف گذشته را به نام “تجدد” به جامعه‌ي خود تحميل نمايد.

روشنفكر خودكولونياليست در تلاش براي “توجيه وضع موجود” فرهنگ نابرابري را پيش كشيده و تلاش مي‌كند ملت خود را براي پذيرفتن “سرنوشت اجتناب‌ناپذير”ي كه دستگاه سلطه براي او رقم زده است، متقاعد كند. او با از پيش محكوم دانستن هر اقدامي به شكست، سند قطعي محكوميت ملت خود را كه به زبان سلطه نوشته شده معتبر مي‌داند و اعضاي ملت خود را به دليل سرنوشت اجتناب ناپذير و محتوم، از هر انديشه و اقدامي باز مي‌دارد.

روشنفكر خودكولونياليست با “تئوري‌سازي اهداف مصنوعي”، نقش “دن كيشوت”ي را بازي مي‌كند كه با نيزه‌هاي آخته، آسياب‌هاي بادي را بجاي ددان و ديوان مورد حمله قرار مي‌دهد و در اين راه، حتي خواسته‌هاي واقعي ملت خود را با عناوين “افسانه”، “اشتباه” و “غير ممكن” تخطئه مي‌كند. او با ارايه‌ي سرمشق‌هاي علي‌البدل، كليشه‌هاي مورد حمايت نهاد‌هاي خاص، “به وجود آوردن تخفيف‌هاي جزئي در واقعيت‌مندي” و گسترده‌تر كردن ارزش‌ها و نقش‌هاي غير متعارف و اهميت كذايي بخشيدن بدان‌ها، شرايط لازم را براي “دگرگوني هنجارها” و خروج از “حالت قائم هويت” آماده و با متقاعد كردن اعضاي ملت خود به پذيرش “واقعيات علي‌البدل”، بستره‌ي نهايي “هويت باختگي” و “ذوب” را فراهم مي‌آورد.

بدين‌ترتيب ارزش‌هايي كه ابتدا بصورت “زير فرهنگ” وارد شخصيت “خود” شده‌اند در ادامه متأثر از اقتضائات به “ويژگي برتر” تغير پيدا خواهند كرد و همانطور كه پيش از اين گفتيم در نهايت به از كارافتادگي فرهنگ بومي و زوال فرهنگ آن ملت منجر خواهند شد.

 

سرانجام

 

اگر كولونياليسم، سازمان دادن به تسلط بر يك ملت پس از فتح نظامي و كولونياليسم فرهنگي، فلج ذهني گروه تحت سلطه توسط نظام سلطه باشد، خودكولونياليسم انحطاط خودخواسته گروه تحت سلطه و بعبارتي “بردگي ارادي” است كه براثر “سر فرود آوردن” يك ملت در پروسه‌ي “كولونياليسم” و “خود كولونياليسم” “حيات ماهوي يك ملت” را نشانه رفته، آن ملت را از “فرهنگ خود” رها و با تأثير گذاري بر انديشه، رفتار و رويه، موجوديت‌هايي دو گانه‌اي بوجود مي‌آورد اين موجوديت‌هاي دو گانه متأثر از نوع پرورش، “خود” را طردمي‌كنند تا در ديگري پذيرفته شوند و اين جريان از طرد “خود” تا “پذيرفته شدن در ديگري”، “سير خودكولونياليسم” است.

اگر چه محصولات “خودكولونياليسم” يا “خودكولونياليست”ها مواد اوليه “احتضار يك ملت” هستند اما نبايد فراموش كرد كه فرد يا ملت پست شده اين توان را بالقوه در اختيار دارد كه به ناگاه حقيقت گم‌شده‌اي را بصورت خلق الساعه “باز كشف” و شرايطي را كه عامل “خود نابودي” است، كاملاً دگرگون سازد و اين ميسر نيست جز با “چشم پوشيدن از ذوب شدن” پيروزي دوباره بر خويشتن (برگشت از خود ظاهري به خود حقيقي) و سرانجام بازيافتن شخصيت خود. اين سه عامل بي‌گمان “باز خورد”هاي “نارسايي دوگانگي شخصيتي” در مرحله‌ي نهايي و يگانه مسير “بازگشت به خويشتن” است.  

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |